بانوی ماه
دارم سقوط میکنم از هجوم واژه ها، پرچم های سفید لک دارند
آه که تو چقدر دوری دور دور دور ! آه که چقدر این روزها دلم میخواهد بروم از این همه خط فاصله این همه تنهایی این همه بی کسی ! آه که چقدر دلم میخواهد بیایم به همان خیابانی که تو هستی به زیر دروازه قرآن
بدون چتر برویم توی باران قدم بزنیم و هی حافظ بخوانیم و بستنی شیرازی لیس بزنیم .... و بعد من به
یاد بیاورم که تو مزه های ترش را دوست تر داری . بروم رقص کنان برایت هرچه لواشک انار است از توی
مغازه های بازار وکیل بخرم و باز آفتاب از توی چشمانت بر من بتابد. شادمانه بخندی و من
بفهمم که ناگفته دوستم داری . آه که چقدر دلم میخواهد این روزها بیایم به همان جاده ای که خاکستری ات کرد تا
بیرون بکشمت از همه ی دلواپسی های گوهرشاد و تخت جمشید تا نظر کنند بر این دل بی تاب و توان که
توان دلم از توان تاب هایی که آن روزها میبستیم به درخت های خوش قد و قواره ای که همین اطراف
میرویند بی تاب تر شده است. آه که چقدر دلم میخواهد یک بار ....
فقط یک بار تو را ببینم ... آن لب لب لب لبخند مهربانت را از توی چشمان سیاهت ببینم .... بشوی همه ام .... بشوم همه ات
... بشوم .... آه که چه آرزوهای محالی ! آدما خیلی زود
عوض میشن. زودتر از چیزی که فکرشو بکنی. گرچه خب اون آدم نبود. ماه بود. ماه من.
چه شبایی که من به شوق دیدنش توی خودم میپلنگیدم... اما بعد فهمیدم که اشتباه
گرفتم. اینی که اومده توی آسمون زندگیم ماه نیست. اصلا هیچی نیست. یه جور خطای
دیده. آره خطاست. از اولش هم خطا بوده. فقط نمیدونم حکمتش این وسط چی بود؟ اینکه
ناغافلی سروکله ات پیدا بشه توی زندگیم و آخرش هم .... ای بابا... بازم که زدم توی
جاده خاکی! ولش کن. بیا بشین یه چایی بخور. بیا این چایی خوردن داره . هرچی باشه
خودم درستش کردم. میدونم زیاد چایی دوست نداری. هیچوقت دوست نداشتی ولی هربار که
برات درست میکردم برای اینکه من ناراحت نشم با اشتیاق همه ی فنجون رو یه نفس
میخوردی.... هه ... حالا ببین. از صبح تا حالا 4 تا فنجون چایی برات ریختم . همش
سرد شده و روی میز مونده. اینا فنجونای لب طلای ماه بی بیِ که خیلی دوستشون داره. همش 5
تا ازش مونده. آخه یکی شو من وقتی بچه بودم زدم شیکستم.... زدم شیکستم. یکی بودِ قصه همیشه تو بودی ... یکی بودی که همیشه نبودی. همیشه هر بار که میخواستمت هر بار که تشنه ی دیدارت بودم همیشه هربار تو نبودی .... دقایقم همیشه خالی از تو بود و پر از آرزوی تو ای کاش من همیشه آن یکی نبودِ قصه میشدم ... برای همیشه ! قصه که به اینجا رسید شهرزاد قصه گو لب فروبست و .... کلاغ بدبخت هم به خونه اش نرسید! ... اصلا تو چه میدانی که وقتی از این در بیرون میروی چه زمهریری تمام اتاق را پر میکند ؟ حتی اگر صدها نفر در این اتاق کوچک نشسته باشند و دیگر جایی برای سوزن انداختن نمانده باشد، باز هم تو که نباشی، خالی میشوم، بی کس، تنها و ساکت!..... همین بود که امروز هر کسی که به من رسید گفت: چرا اینقدر ساکتی؟ راحت باش! راحت باشم؟ وقتی که تو نیستی چگونه میشود راحت بود؟ وقتی عطر نگاهت توی اتاق نباشد، این اتاق هر چقدر هم که از بوی کریستین دیور پر شود باز هم نمیتوانم نفس بکشم ... حالا تو نیستی و من دارم اینجا توی این بیمارستان زیر دستگاه اکسیژن دست و پا می زنم پی نوشت هم ندارد ! این انتظار سیاه و
سپیدی که توی ذهنم قدم آهسته میرود کلافه ام کرده
با اینکه همه جا
زمستان است و برف روی همه چیز تلنبار شده اما نمیدانم چرا هربار که به تو می
اندیشم تب تند تابستان به
جانم میفتد و ویار میکنم شیرینی نگاهت را؟ حالا هم که تمامم
تمام میشود از بی تویی با کلافگی کاغذهایی
را که هفته ی پیش خریده ام می آورم و بی حوصله به دنبال خودکار آبی میگردم مارک خودکار برایم
مهم نیست. ولی حتما باید آبی باشد چون تو آبی دوست داری و من نمیدانم چرا از روزی
که تو را دیدم دیگر رنگ همه ی
لباسهایم قرمز نیست و رنگ همه ی خودکارهایم و رنگ دیوار اتاقم. حتی رنگ پتویی که
شب ها بیهوده تلاش میکند
گرمم کند. حالا دیگر همه چیز
آبی شده است و من دنیای آبی را دوست دارم. چون زیر آسمان آبی اش تو نفس میکشی میدانم که دوری . آنقدر دور که هر چقدر هم که فریاد بزنم نگاهم نمیکنی. اما میدانم هوایی که نفس
میکشی روحم را آبیمیکند. ولی حیف .
حالا که شدیدا میخواهمت خودکار آبی ام را پیدا نمیکنم! یادم آمد. خودکار آبی ام لای کتابی است که تو به من معرفی کردی: « رقص مادیان ها » خب حالا همه چیز کامل است: من، تو، کاغذ، خودکار، ..... و تا ابد حرفهای نگفته! امروز قرن ها بود که منتظر بودم تا تو با من تماس بگیری و زیبا شوم یک حس عجیب توی ذهنم زبان درازی میکرد و دلشوره می انداخت توی دلم. یادم افتاد توی تماس قبلی گفته بودم: من کی تو رو ببینم؟ گفتی: هر وقت تو بخوای. گفتم: اگه به من باشه که میگم همین الان. گفتی: همین الان؟ باشه برو توی بالکن سرتو بگیر بالا من ماهم! و من چقدر خندیده بودم به این شوخی ات. اما آن موقع نفهمیدم که شوخی نکرده ای. آخر میدانی؟ پلنگ ها گاهی خنگ میشوند.این را از یک دانشمند هم بپرسی تایید میکند. خب کجا بودیم؟ ها... تو راست گفته بودی. امروز آنقدر دلم توی خودش چرخید و بالا و پایین رفت که بیقرار شدم و آخرسر رفتم توی بالکن. یک دفعه تو زنگ زدی به تلفنم حس کردم یک پلنگ توی من دارد بیدار میشود. اسم قشنگت را روی صفحه ی موبایلم خواندم، غرشی کردم.رفتم جلوی آینه ایستادم گفتم: الو. صدای ماهت گفت: سلام عشقم توی آینه نگاه کردم: چه پلنگ زیبایی بود ! یکی میخنده ..... یکی اشکاشو پاک میکنه یکی از راه میرسه..... یکی بارشو میبنده که بره یکی نگات میکنه ..... یکی محلت هم نمیذاره یکی به همه ی آرزوهاش میرسه ..... یکی آرزوهاشو میکشه یکی عاشق میشه ...... یکی ... یکی بود..... یکی نبود من بودم... تو همیشه نبودی همیشه نبودی!!!
غیر از خدای مهربون ..... کاشکی هیچکس نبود! اما بعد خدای مهربون که دید تنهای تنهاست، تصمیم گرفت واسه ی خودش دردسر درست کنه و بنابراین آدمارو خلق کرد. از بین اون همه آدم که هرکدوم واسه ی این بازی احمقانه و بیهوده حسابی میجنگیدن و خودشونو خسته میکردن، بعد از همه ی اینا تو خلق شدی. تو هم یکی بودی مثل میلیاردها آدم روی زمین! میخندیدی، گریه میکردی، غمگین میشدی، و .... بعد یه روزی هم عاشق شدی. بعدش که عاشق شدی دیگه زیاد هم بازی رو جدی نگرفتی. تا نوبت بازی تو می شد، حواست پرت میشد به نگاهش و ...." Game over" اما اون انگار اصلا حواسش به تو نبود. به تو و چشمای افسونگرت که هرکسی رو سر جاش میخکوب میکرد. همین جوری فقط به روبروش خیره شده بود و اصلا یه نگاه هم بهت نمی انداخت. حتی لبخند هم نمی زد. فقط به فکر این بود که چطوری بازی رو ببره و از بقیه جلو بزنه. تو خیلی ناراحت شدی. سعی کردی دیگه بهش فکر نکنی. دیگه نگاهش نکنی. سرت به بازی خودت باشه. اما هر کاری کردی نشد که فراموشش کنی. تا اینکه دیگه طاقتت تموم شد و بار خودتو بستی و رفتی سوار اتوبوست بشی که بری. از بازیش از زندگیش بری بیرون. اما هنوز نرفته بودی که سر و کله اش پیدا شد. با همون نگاه بی تفاوتش به چشمای افسانه ای ات نگاه کرد و گفت: نرو! تو هم که دیگه بریده بودی اخماتو کردی تو هم و گفتی: باید برم گفت: اگه تو بری من چطوری زنده بمونم؟ تو بازم اخم کردی. حالا دیگه نوبت تو بود که بی تفاوت بشی. و ... آخ که چه لذتی داشت! گفتی: همونطور که تا حالا بودی! گفت: تا حالا نگاه تو بهم جون میداد. نگاهت که میکردم نمیتونستم هیچ کار دیگه ای انجام بدم. فقط به بازی ادامه میدادم. اما حالا اگر بری منم میمیرم. بازی رو میبازم و میمیرم و تو فهمیدی توی تمام این مدت اون داشت خیره به چشمای تو نگاه میکرد خیره به چشمان تو !
کاشکی میشد تو .... خیره به چشمای من..... یه شب مهتابی..... کاش! همیشه سه شنبه ها رو دوست دارم. آخه تقریبا هر سال تولدم یا سه شنبه هاست یا پنجشنبه ها!امسال هم خیلی ذوق زده بودم چون تا همین دیروز هم فکر میکردم ۲۳ آذرسه شنبه است! ولی بعد فهمیدم چهارشنبه است و .....عیبی نداره . مهم نیست که سه شنبه باشه یا چهارشنبه. مهم اینه که :یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. بعدش یکی اومد به اسم آدم . بعدترش هم یکی دیگه اومد به اسم حوا. این دوتا یه روزی یه غلطی کردن و به خاطرش افتادن توی دنیا. یعنی همین جایی که الان ما هستیم. بعدش هی گذشت و هی گذشت و گذشت. دریاهای زمین خشک شدن. زمین بزرگ تر شد. باد اومد. بارون بارید. بعدش هم برف بارید. یه وقتایی هم آفتاب شد. روزا شب شد. شبا روز شد. روزا و ماهها و سالها اونقدر سریع اومدن و رفتن که آدماش واسه ی زندگی کردن وقت کم آوردن و بعدش واسه ی ندیدن همدیگه کار رو بهونه کردن. بهار و تابستون و پاییز و زمستون مثل برق گذشت. آدما هی اومدن و هی نموندن. هی عاشق شدن و هی از دست دادن. هی جنگیدن و کشتن و کشته شدن. هی اومدن و هی رفتن تا اینکه....در روز بیست و سه آذرماه سال ۱۳۶۰ یعنی در یکی از روزهای سرد و غم انگیز پاییز در تهران و به طور دقیق تر در یکی از نیمه شبهای سرد پاییزی در بیمارستان باهر دختری به دنیا اومد که از همان ابتدا باعث خوشحالی و سعادت خانواده اش شد. دختری که نامش را مریم گذاشتند. یعنی: من! حالا دیدین داستان زندگیم چقدر فراز و نشیب داشت؟ تولد شما هم مبارک! خدايا! اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه اوست؟ اين چه شمعي است كه جان ها همه پروانه اوست؟ ............................................ مريم– شام غريبان حسيني سال 1387 کاش سیندرلا بودم که تو با جادوی فرشته ها عاشقم میشدی کاش سفیدبرفی بودم که تو مرا تنها زیبای شهر میدانستی کاش زیبای خفته بودم که یک روز با بوسه ی شرمگین و داغ تو بیدار میشدم کاش دیو بودی و من دلبرت میشدم کاش آدم بودی و من پری دریایی که به عشق تو از آب بیرون می آمدم و تو میشدی همه ام! کاش .... افسانه ها تمامی ندارند اما یک شب سرد و بارانی، نگاه تو زندگی ام را تمام کرد! تلاشمو کردم که باهات آشنا بشم. که تمام معماهای تو رو واسه ی خودم حل کنم. آخه ذهنم پر از معماست درباره ی تو. این آخریه که دیگه .... میدونی؟ میدونم که بهت نمیرسم. اما یه چیزی رو هم میدونم . اینکه از مهر ماه امسال به بعد من امکان نداره بتونم به کس دیگه ای مهر بورزم.
امروز باز هم به تو اندیشیدم. و نمیدانم چرا هر بار که به تو می اندیشم ضربان قلبم سر به فلک میکشد؟ آنوقت به آسمان نگاه میکنم. تنها ماه میتواند تو را ببیند. ماه میداند تو کجا هستی؟ در چه حالی؟ چگونه نفس میکشی؟ ماه آینه ای است مقابل من و تو . . . وقتی هر دو به ماه نگاه کنیم ...... کاش میدانستم تو چه وقتی سری بالا میگیری؟ میشود امشب..... ضربان قلبم.... یکی بود یکی نبود. پلنگ تنها بود. هیچ دوستی نداشت. یک شب مهتابی سرش را بالا گرفت. عاشق ماه شد. رفت روی بلندترین تپه ایستاد و تا صبح با ماه حرف زد. ماه عاشق پلنگ شد. به پلنگ عشق ورزید. صبح که شد ماه غروب نکرد. خورشید بیرون نیامد. روز بود ولی هنوز همه جا مثل شب سیاه بود ماه و پلنگ روزها و ماهها باهم حرف زدند و از جای خود تکان نخوردند. پلنگ غذا نمیخورد. خیلی ضعیف شده بود. گیاهان و حیوانات به خاطر نبودن نور خورشید درحال نابودی بودند. ماه مهربان به پلنگ گفت: من تو رو با خودم میبرم اینجا توی آسمون حتما جایی برای تو هست. پلنگ رفت. روحش به پرواز در آمد و به ماه پیوست. روز شد. خورشید بالا آمد. همه جا را روشن کرد. وقتی همه جا روشن شد حیوانات، جسم بی جان پلنگ را دیدند که روی بلندترین تپه ی روی زمین نشسته بود. اشکی به چشم داشت و لبخندی بر لب!
میدونی چیه؟ از وقتی تو رو دیدم (از مهرماه تاحالا) رفتم یه دونه بلوز دامن پلنگی واسه خودم خریدم. خیلی خوشگله! توی عروسی ها فقط میپوشم. آخه میگن توی عروسیا هر آرزویی کنی برآورده میشه من همیشه آرزو میکنم یه بار دیگه ماه بیاد پایین. این بار منو با پلنگ اشتباه بگیره و بیاد با خودش ببره اما بعد آه تلخی میکشم. آخه یادم میفته تو که این نزدیکی ها نیستی . چطوری میتونی بیای پایین منو با خودت .... آه! من بودم و تو بودی و ... زیر این چرخ کبود اون نگاه پر غرورت به چشام زل زده بود اما من خوب میدونستم به جز اون غرور سردت توی اون نگاه بی قرار و مستت به خدا هیچی نبود یکی بود ، یکی نبود! غیر از خدا هیچی نبود. یکی بود یکی نبود اونی که بود به اونی که نبود دل باخت. عاشقش شد. همه گفتن چرا عاشق شدی؟ اون که هیچی نیست. اما "بود" خوب میدونست که "نبود" همه چیزه. اونقدر عاشق شده بود که دیگه نتونست اینجوری زندگی کنه. رفت خودشو رسوند به نبود. نیست شد. تموم شد. از اون موقع به بعده که دیگه هیچ کتابی با یکی بود یکی نبود شروع نمیشه. پ.ن: ملتمسانه از شما یه تقاضا دارم: اگه کتابی پیدا کردین که با یکی بود یکی نبود شروع بشه به منم خبر بدین. آخه بد جوری دنبال نبود هستم. غیر از خدای مهربون زیر گنبد کبود هیچکس نبود تا اینکه زد و خدای مهربون زیر گنبد کبود یه دنیا آفرید و توش من و تو رو خلق کرد تو گلی شدی سر سبد همه ی گلها و من پروانه ای پرپر که دور تو طواف میکردم. تو عشق شدی و من تب کردم خدا از این بازی خوشش اومد. تو شمع شدی. من سوختم. تو بردی. مبارکه! زيباترين آدم روي زمين هستيم و همه دلشان ميخواهد ما را داشته باشند. عادت ميكنيم به دروغ و ياد ميگيريم كه در اولين ناملايمات زندگي ناسزا بگوييم به هرچه در اطرافمان است. نيمدانيم كه آدمهاي اطرافمان در تيم خودمان هستند نه در تيم حريف. بايد در كنارشان باشيم. به آنها كمك كنيم. بايد حتي پشهها را دوست بداريم. كمك كنيم كه يك مورچه بدون دردسر و هراس از مزاحمهاي نادان كه و بعد براي بچه هايش تعريف كند كه آدمها آنقدر ها هم موجودات ترسناكي نيستند. آدمها فقط كمي تنها هستند. دخترک خسته بود از هر چه نامردی و نامردمی بود خسته بود فهمیده بود که هیچ گلی لیاقت قلب بزرگ او را ندارد. بنابراین رفت رفت که انتقام بگیرد از این دنیای نامرد رفت و روی ریل قطاری نشست که تنها ۵ دقیقه با او فاصله داشت تنها ۵ دقیقه .... همیشه از یک جایی شروع میشود همیشه باید از یک جایی شروع کرد. شروع من امروز : سلام !
بیچاره
ماه بی بی کلی گریه کرد واسه شون. آخه میگفت این فنجونا یادگاری رشید خانه. میگفت
رشید خان خدابیامرز دلش پر میزد واسه ماه بی بی. اصلا جونش بود و ماه بی بی . یه
ماه بانو میگفت صدتا ماه بانو از زبونش بیرون میومد. این فنجونا هم یادگاری عشقه.
توی یه روز از ماه اسفند رشیدخان این فنجونا رو واسه ماه بی بی خرید و غافلگیرش
کرد. با بیست تا شاخه گل سرخ و یه دونه هم گل مریم.
می بینی؟
انگار اون وقتا عشق و عاشقی آسون تر بود. اصلا نمیدونم چطوریه که ماه بی بی و
رشیدخان اینقدر همدیگه رو دوست داشتن؟ نمیدونم چطوریه که تو و من...... نمیدونم
شاید هم من الان دارم تاوان شکستن یکی از فنجونای عشق رو پس میدم..... ای بابا ولش
کن بازم زدم توی جاده خاکی.... صدامو میشنوی؟ بیا چایی تو بخور.... ببین !
این یکی هم سرد شد!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
انگار سالهاست كه ننوشته ام ،نخوانده ام... انگار سالهاست كه تو را نمي شناخته ام . و حالا پس از سالها متولد شده ام. آقا! شاهزاده ي افسانه اي با اسب سفيدش ديگر كيست؟ در جايي كه شما هستيد ، با ذوالجناح. در جايي كه تا نامتان را مي شنوم بي خود شده از خود براي شما سينه چاك مي كنم. خدايا! اين چه سري است؟ چه لطفي است كه عنايت فرمودي و چنان شرمنده شدم که در نیستی غرق شدم. ...چگونه است كه تا نام او مي آيد اين چنين اشك آلود و پرتپش تا پاي يا ليتنا پيش مي روم و چگونه مي شود من كه حتي او را نديده ام اين چنين براي مظلوميتش آشكارا اشك بريزم و اين چنين با تمام قلبم لمسش كنم؟ خدايا! اين چه حسياست كه نمي شناسم؟ عشق است ؟ حزن است؟ معرفت است؟ چه شد كه ناگاه در آن ظهر تنهايي ام اينقدر زيبا بر قلبم تابيدي و هر چه غبار را از آن زدودي؟ خدايا! مگر من لياقتش را دارم يا مگر تو چقدر بزرگي؟ كه هنوز نتوانسته ام تورا بشناسم ؟ اما يك خواهش كوچك دارم : اين حس لطيف و قشنگ را از من مگير! من تشنه ي اين حس ناشناخته ام مي دانم كه عشق نيست، چون عشق دل بزرگ مي خواهد و جلوه اي از جمال يار و من نه دلي بزرگ دارم و نه قلبي پر بصيرت كه بتوانم حتي ذره اي از زيبايي و بزرگي و عظمت و شكوه تو را دريابم من گناهكار بزرگي هستم درقالب ذره اي كوچك؛ آنقدر كوچك كه با دريافت ذره اي ازالطاف پرمحبتت خودم را بيگناه ترين و پاك ترين موجود روي زمين پنداشتم، و فراموش كردم پستي و كوچكي خود را چگونه از تو چيزي بخواهم؟ من كه با تو همه چيز دارم. نمي توانم چيزي بخواهم . تا نام بزرگ تو به گوشم مي رسد جادو مي شوم. جادوي نام اعظم تو مرا مي لرزاند، سست مي كند، در خود فرو مي برد، پر غوغا مي شوم و تشنه ي نماز به چشمه ي سجاده ي نياز مي شتابم. حس قشنگي است كه با شنيدن نام او به من دست مي دهد. پيش ترها با خود مي گفتم : چگونه مي شود كسي را نديد و عاشقش شد؟ آنقدر كه با شنيدن نامش لرزه بر ذره ذره وجودت بنشيند! آن هم پس از قرن ها، آن هم در پشت فرسخ ها ، آن هم در كربلا! حالا مي دانم. او را نديده ام. اما قلبم چنان در سوگش فشرده مي شود كه تا به حال اين گونه نشده بود . هيچ گاه ؛ حتي وقتي دلم مي گيرد، يا قلبم مي شكند اين گونه حسي نداشته ام. حالا با تمام وجودم اين شعر را مي فهمم:

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دستمان بيرحمانه آلوده ميشود به سنگ، به خون گنجشك بيگناهي كه روي درخت است.
و براي قتل مورچه هاي بيآزار كه دانه ميبرند به آشيانه پز ميدهيم.
چشممان آلوده ميشود به گناه، قلبمان ميل دارد به عشقهاي كاذب زودگذر
نميدانيم دنيا در خدمت مانيست. نميدانيم كه ما جزئي از دنياي اطرافمان هستيم.
نميدانيم كه اگر جزئي از دنيا مهربان باشد آْنگاه جزء بيشتري از دنيا زيبا خواهد شد.
فقط كمي تنها!
....![]()
![]()
![]()
| Design By : RoozGozar.com |


