ماری لا

دارم سقوط میکنم از هجوم واژه ها، پرچم های سفید لک دارند

حرفهایت همه شیرین خنده هایت نمکی

روی یک لب هم نمک باشد چگونه هم شکر ؟

مزه ی طعم دهانت با عجب باید چشید

که لب بالا نمک باشد و پایین هم شکر

 

چندین سال پیش گفتمش نمیدونم دقیقا کی؟

 اما خیلی وقت پیش بود. بی خیال حالا مگه مهمه؟ هه !

 

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط مریم بانو|

ذلم گرفته از .... نمیدونم از چی؟

دلم میخواد شعر بگم

پرم از شعر

شعرای بد قلقی که قرن هاست

خیال به دنیا اومدن ندارن!

قابله خبر کنید!  

خسته شدم  

 

نوشته شده در ساعت توسط مریم بانو|

میدونم که منو میخونی. اینجا برات مینویسم. دل کندن کار سختیه. گفتی دل بکنم. گفتم چشم. هر چی تو بگی. خب الان دارم تلاش میکنم دل بکنم.  خیالت راحت باشه. وابستگی در کار نخواهد بود. نگران نباش. دارم دل میکنم. اما اینو  میدونم هیچوقت نمیتونم با دلی که کنده شده کنارت دووم بیارم. نمیتونم .... یا میمیرم، یا از پیشت میرم!

یه روز بالاخره ....

کاش هیچوقت اون روز نرسه !

نوشته شده در ساعت توسط مریم بانو|

نقطه نقطه نقطه نقطه  ....

امان از این نقطه های لعنتی!

پیرم کردن !

نوشته شده در ساعت توسط مریم بانو|

 

تو برای من همیشه یه صدا بودی. یه صدا که جون داشت.

که وقتی باهام حرف میزد زنده بود. صدای تو شده بود

موسیقی لحظه لحظه ی زندگیم.

تا اینکه دیدمت.

آفتاب، خیابون ولیعصر رو روشن کرد.

همه جا تاریک بود به جز پاساژ ایرانیان.  

هیچکس نبود فقط تو بودی و ...

 منم نبودم

همش تو بودی. فقط تو ...

با نگاه سیاهت که میش میگرفت واسه گرگای چشمات.

میشت شدم،

پیشت اومدم،

عاشق و دل ریشت شدم.

صدات هنوزم جون داره. هنوزم  موسیقی تمام دقایقم،

توی صدای روشن و قوی توئه !

اما دنیام تاریکه.

کی دوباره بریم ولیعصر؟ 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط مریم بانو|

 

نیمه ای که گم شد دیگه پیدا نمیشه

بیخودی نگردین دنبالش !

اگر نیمه ی گمشده ای وجود داشت که دیگه گم نمیشد.

من این دندونا رو تو آسیاب سفید نکردم مسواک زدم !

 

نوشته شده در ساعت توسط مریم بانو|

 

یکی میخنده ..... یکی اشکاشو پاک میکنه

یکی از راه میرسه..... یکی بارشو میبنده که بره

یکی نگات میکنه ..... یکی محلت هم نمیذاره

یکی به همه ی آرزوهاش میرسه ..... یکی آرزوهاشو میکشه

یکی عاشق میشه ...... یکی ...

یکی بود..... یکی نبود

من بودم... تو همیشه نبودی

                                        همیشه نبودی!!!


غیر از خدای مهربون ..... کاشکی هیچکس نبود!

 

 

نوشته شده در ساعت توسط مریم بانو|

یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.

اما بعد خدای مهربون که دید تنهای تنهاست، تصمیم گرفت واسه ی

خودش دردسر درست کنه و بنابراین  آدمارو خلق کرد.

 از بین اون همه آدم که هرکدوم واسه ی این بازی احمقانه و بیهوده

حسابی میجنگیدن و خودشونو خسته میکردن،

بعد از همه ی اینا تو خلق شدی. تو هم یکی بودی مثل

میلیاردها آدم روی زمین!

میخندیدی، گریه میکردی، غمگین میشدی، و ....

بعد یه روزی هم عاشق شدی.

بعدش که عاشق شدی دیگه زیاد هم بازی رو جدی نگرفتی. 

تا نوبت بازی تو می شد،

حواست پرت میشد به نگاهش و ...." Game over"

اما اون انگار اصلا حواسش به تو نبود.

به تو و چشمای افسونگرت که هرکسی رو سر جاش میخکوب میکرد.

همین جوری فقط به روبروش خیره شده بود و اصلا

یه نگاه هم بهت نمی انداخت. حتی لبخند هم نمی زد.

فقط به فکر این بود که چطوری بازی رو ببره و از بقیه جلو بزنه.

تو خیلی ناراحت شدی. سعی کردی دیگه بهش فکر نکنی.

دیگه نگاهش نکنی. سرت به بازی خودت باشه.

اما هر کاری کردی نشد که فراموشش کنی.

تا اینکه دیگه طاقتت تموم شد و بار خودتو بستی و

رفتی سوار اتوبوست بشی که بری.

از بازیش از زندگیش بری بیرون.

اما هنوز نرفته بودی که سر و کله اش پیدا شد. با همون

نگاه بی تفاوتش به چشمای افسانه ای ات نگاه کرد و گفت:  نرو!

تو هم که دیگه بریده بودی اخماتو کردی تو هم و گفتی: باید برم

گفت:  اگه تو بری من چطوری زنده بمونم؟

تو بازم اخم کردی.

حالا دیگه نوبت تو بود که بی تفاوت بشی و ...

آخ که چه لذتی داشت!

گفتی: همونطور که تا حالا بودی!

گفت: تا حالا نگاه تو بهم جون میداد. نگاهت که میکردم نمیتونستم

هیچ کار دیگه ای انجام بدم. فقط به بازی ادامه میدادم. اما حالا اگر بری

منم میمیرم. بازی رو میبازم و میمیرم.

و تو فهمیدی توی تمام این مدت اون داشت خیره به چشمای تو نگاه میکرد.

 خیره به چشمان تو !

 


کاشکی میشد تو ... خیره به چشمای من... یه شب مهتابی... کاش!

نوشته شده در ساعت توسط مریم بانو|

توی مهرماه بود که دیدمت. ماه مهر فرصت خوبیه برای مهرورزیدن. اما من بهت مهر نورزیدم. من تمام

تلاشمو کردم که باهات آشنا بشم. که تمام معماهای تو رو واسه ی خودم حل کنم. آخه ذهنم  پر از

معماست درباره ی تو. این آخریه که دیگه ....

میدونی؟ میدونم که بهت نمیرسم. اما یه چیزی رو هم میدونم . اینکه از مهر ماه امسال به بعد من امکان

نداره بتونم به کس دیگه ای مهر بورزم.


امروز باز هم به تو اندیشیدم. و نمیدانم چرا هر بار که به تو می اندیشم ضربان قلبم سر به فلک میکشد؟

آنوقت به آسمان نگاه میکنم. تنها ماه میتواند تو را ببیند. ماه میداند تو کجا هستی؟ در چه حالی؟ چگونه

نفس میکشی؟

ماه آینه ای است مقابل من و تو . . .  وقتی هر دو به ماه نگاه کنیم ......

کاش میدانستم تو چه وقتی سری بالا میگیری؟

میشود امشب.....

ضربان قلبم....

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط مریم بانو|

یکی بود، یکی نبود

من بودم و  تو بودی و ...

زیر این چرخ کبود

اون نگاه پر غرورت به چشام زل زده بود

اما من خوب میدونستم

به جز اون غرور سردت

توی اون نگاه بی قرار و مستت

                                     به خدا هیچی نبود

یکی بود ، یکی نبود!

 

 

نوشته شده در ساعت توسط مریم بانو|

 

غیر از خدا هیچی نبود. یکی بود یکی نبود

اونی که بود به اونی که نبود دل باخت. عاشقش شد.

همه گفتن چرا عاشق شدی؟ اون که هیچی نیست.

اما "بود" خوب میدونست که "نبود" همه چیزه.

اونقدر عاشق شده بود که دیگه نتونست اینجوری زندگی کنه.

رفت خودشو رسوند به نبود.

                                     نیست شد.

                                                        تموم شد.

از اون موقع به بعده که دیگه هیچ کتابی با  یکی بود یکی نبود شروع نمیشه.

 

پ.ن:

ملتمسانه از شما یه تقاضا دارم:

اگه کتابی پیدا کردین که با یکی بود یکی نبود شروع بشه به منم خبر بدین.

آخه بد جوری دنبال نبود هستم.

 

 

نوشته شده در ساعت توسط مریم بانو|

یکی بود یکی نبود

غیر از خدای مهربون

زیر گنبد کبود هیچکس نبود

تا اینکه زد و خدای مهربون

زیر گنبد کبود یه دنیا آفرید و توش من و تو رو خلق کرد

تو گلی شدی سر سبد همه ی گلها

و من پروانه ای پرپر که دور تو طواف میکردم.

تو عشق شدی و من تب کردم

خدا از این بازی خوشش اومد.

تو شمع شدی‌.

          من سوختم.  

                         تو بردی.

                                       مبارکه!

نوشته شده در ساعت توسط مریم بانو|

دخترک خسته بود

از هر چه نامردی و نامردمی بود خسته بود

فهمیده بود که هیچ گلی لیاقت قلب بزرگ او را ندارد.

بنابراین رفت

رفت که انتقام بگیرد از این دنیای نامرد

رفت و روی ریل قطاری نشست که تنها ۵ دقیقه با او فاصله داشت

تنها ۵ دقیقه

....

 

نوشته شده در ساعت توسط مریم بانو|

 

همیشه از یک جایی شروع میشود

همیشه باید از یک جایی شروع کرد.

شروع من امروز :

سلام !

 

نوشته شده در ساعت توسط مریم بانو|


مطالب پيشين
» دو بیتی
» پا به ماهم ... پا به ماه شعر !
» شاید یه روز بالاخره ...
» ---
» صدای تو و دنیای من !
»
» شاید......یکی ...
» 4
» مهر، ماه تو!
» 3
Design By : Pars Skin